الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
166
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
يزيد كه پيوسته حليف خمر است و ابن زياد حرامزاده . و در بحار به وجهى ديگر نقل كرده است كه : حسين عليه السّلام روى به اصحاب كرد و گفت : كسى از شما راه را بر غير جادّه شناسد ؟ طرمّاح گفت : آرى يا بن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من از راه آگاهم . حسين عليه السّلام فرمود : پيش رو . پس طرمّاح پيش افتاد و آن حضرت با اصحاب در پى او رفتند و اين رجز بخواند و آن ابيات را آورده است . و در مناقب ابن شهر آشوب است كه : امام عليه السّلام از راه بر غير جادّه پرسيد و دليل خواست طرمّاح بن عدىّ طايى گفت : من راه دانم و آن رجزها خواندن گرفت . و از كامل الزياره است مسندا از ابى الحسن الرضا عليه السّلام در حالتى كه امام عليه السّلام شبانه سير مىفرمود وقتى روى به عراق داشت مردى رجز مىخواند و مىگفت : يا ناقتى آه . و در مقتل ابن نما گويد : آنگاه حرّ پيش روى حسين عليه السّلام مىرفت و مىگفت : يا ناقتى و ابيات را ذكر كرده است تا قوله : اتى به اللّه لخير امر . مترجم گويد : مضامين ابيات با روايت اول كه از طبرى و كامل نقل شد انسب است ؛ چون حضرت امام عليه السّلام سوى بهتر از خود نمىرفت اما همراهان طرمّاح نزد بهتر از خويش مىآمدند اين بيت حتّى تحلّى بالكريم النّحر دليل بر آن است كه همراهان وى قصد مردى كريم دارند و از كوفه به عزم تشرّف خدمت امام آمدهاند . ( 1 ) ( طبرى و ابن اثير ) تا وقتى به حسين عليه السّلام رسيدند حرّ روى بدانها نمود و گفت كه : اين چند تن از مردم كوفهاند و من آنها را بازداشت مىكنم يا به كوفه بر مىگردانم . حسين عليه السّلام فرمود : من نمىگذارم و از هر گزندى كه خويش را حفظ كنم آنان را نيز حفظ كنم كه اينها ياران منند و به منزلت آن كسان كه با من از مدينه آمدهاند . پس اگر بر آن عهد كه با من بستى ثابتى دست از آنها بدار و گرنه با تو حرب خواهم كرد . و حرّ دست بازداشت حسين عليه السّلام با آنها فرمود : مرا خبر دهيد از حال مردم در كوفه ( شايد از روى تعجّب و تعنيف كه زود پيمان شكستند ) مجمع بن عبد اللّه عايذى كه يك تن از آن جماعت بود گفت : اشراف مردم را رشوتهاى گزاف دادند و چشم آنها را پر كردند به مال تا دل آنها به بنى اميّه گراييد و يكسره مايل آنان شدند و يكدل و يك جهت دشمن تو گشتند اما ساير مردم دلشان به سوى تو است و فردا شمشيرشان به روى تو كشيده مىشود . ( 2 ) آنگاه از رسول خود قيس بن مسهّر صيداوى پرسيد گفتند : بلى حصين بن تميم او را بگرفت و نزد ابن زياد فرستاد . ابن زياد بفرمود تا برود و تو را و پدر تو را لعن كند قيس رفت و بر تو و پدرت درود فرستاد و ابن زياد و پدرش را لعن كرد و مردم را به يارى تو بخواند و از